آمیتیس خورشید زندگی من و باباش
آمیتیس خورشید زندگی من و باباش
خاطرات لحظه به لحظه من و آمیتیس و باباش
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 13 مرتبه

آمیتیس هر درس فارسی جدید رو که یاد می گیره باید با کلمات جدیدش جمله سازی کنند

این هفته درس جدید مسجد محله ی ما رو یاد گرفتن

و دیشبم تمرین جمله سازی

یکی از کلمه ها دقت البته با تشدید روی قاف بود

و آمیتیس این طور جمله ساخته بود که ...

داور دقت کن .

خندونک

بغلمحبتبوسمحبت

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 20 مرتبه

دختر عزیزم هفتمین سال زمینی شدنت مبارک جشن

دختر سخت کوشم دومین سال تحصیلی ات مبارک تشویق

تولد واژه ای است در پی معنا شدن

مفهومی است در تب و تاب رسیدن

تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن

شانه ای ست برای جستجوی خویش

تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه

برای چند لحظه با هم خندیدن

برای خرید یک شاخه گل

برای جاری شدن یک قطره اشک

و کشیدن آهی از سر دلتنگی

تولد علامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما

گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر

تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن

رهایی از پیله تنهایی

و اندکی به دنبال خود گشتن

تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما

و تولد بهانه ای ست برای نوشتن یک متن با دستان من

بهترین آرزوها برای بهترین هدیه خدا محبت

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 28 مرتبه

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند    یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند    هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند    یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند    یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند    قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد    یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی    بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز    زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی    کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت    ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است    کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی    از دام گه خاک بر افلاک پریدند

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 62 مرتبه

 


 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | نویسنده : مادر
بازدید : 87 مرتبه

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : مادر
بازدید : 123 مرتبه

سلام

یکی دو شب قبل آمیتیس خانم که خوابش نمی برد از من درخواست یک قصه کرد و چون تمام داستان هایی که براش گفته بودم تکراری شده بود کلی فکر کردم و به مغزم فشار آوردم که چه داستانی بگویم که تکراری نباشه .

القصه ما یهو به یاد داستان رستم و سهراب افتادیم و شروع کردیم به گفتن این داستان که ...

رستم پهلوان ایران بوده و قهرمان افسانه ای اینا رو گفتم که ذهنش نسبت به رستم بعدا خراب نشه و ادامه دادم ...

داستان ازدواجش با تهمینه و به دنیا آمدن سهراب و قد کشیدنش و بزرگ شدنش و در نهایت نبردش با پدر یواش یواش رفتم به دوران بچگیم که من وقتی می خوابیدم مادربزرگ مرحومم این داستان را تعریف می کرد و می رسید به قسمت های مرگ سهراب که سهراب به پدر می گفت :

کنون گر تو در آب ماهی شوی                                                وگر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر                                               ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من                                                  چو بیند که خاک است بالین من

و من می زدم زیر گریه و با تمام وجود نسبت به مظلومیت سهراب گریه می کردم و هیچ وقت نمی تونستم رستم رو ببخشم و مادربزرگ عزیزم می گفت دختر جان رستم فلان و فلان است یل و پهلوان است نشان پیامبری دارد ( به گفته ایشون ) و اگر نبود الان معلوم نبود ایران تو چه وضعی بود تو کت من نمی رفت و حس بدم نسبت بهش تموم نمی شد و نمی تونستم ببخشمش .

و به این قسمت داستان برای آمیتیس رسیدم قلبم به شدت برای سهراب می سوخت ولی گریه نکردم اما رسیدم به جایی که رستم سر سهراب مجروح رو روی پایش گذاشت که یهو زدم زیر گریه اما این بار نه برای سهراب .

این بار برای رستم گریه کردم که پسرش رو در اون حال دیده چه کشیده این بزرگ یل که فرزند رو در اون وخامت در سینه اش فشرده و فاجعه بارتر مسببش خودش بوده به قدری گریه کردم که آمیتیس گریه افتاد .

چقدر اینجا و این صحنه رستم و تقلاش برای زنده ماندن پسرش اسفناکه .

قلبم از او متنفر نبود فقط یک پدر دل سوخته را میدید . نمی دونم چرا حسم تغییر کرده بود شاید به قول همسر چون خودت مادری دیدگاهت عوض شده . شاید الان نسبت به موضوع نظری داشته باشی ولی فردا با تغییر زمان و شرایط نظرت کاملا عوض بشه .

واااای که چقدر ما نسبت به بعضی چیزها راحت قضاوت می کنیم در حالیکه نه از فردای خود خبر داریم نه از فردای آن شخص .

در هر حال شاید شما بگید که چقدر در مورد این داستان بنده حساس بودم اما داستان رستم و سهراب هرگز برای من داستان نیست بلکه واقعیت محضه .

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 19 دی 1395 | نویسنده : مادر
بازدید : 134 مرتبه

سلام

در درونم هیاهویی است

صدایش به بیرون نمی رسد هر چه فریاد می زند

پر از صداست پر از تفکرات پر از موضوعات مختلف پر از حرفهایی که هرگز گفته نشده

پر است از پیشنهادات پر است از انتقادات

نمی دانم چرا همانجا جا خوش کرده اند هرگز مایل به تولد نیستند

هرگز به روی کاغذ نمی آیند

هرگز نوشته نمی شوند

هرگز گفته نمی شوند

بهتر است بگویم هرگز متولد نمی شوند نمی دانم چرا

دلم گل داوودی می خواهد در کنار رز صورتی محبت

.

.

.

در مورد آمیتیس

راستش کمی فکرم مشغول این قضیه است آیا او بزرگ شود مایل خواهد بود دفترچه خاطراتش در اینترنت باشد آیا از دستم ناراحت نخواهد شد .

دوست دارم چیزی نگویم تا اگر خواست خودش برای خودش خاطراتش را ثبت کند چه اینجا چه هر جای دیگری که دوست دارد بغل



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 آبان 1395 | نویسنده : مادر
بازدید : 114 مرتبه

بعضی ها نمی توانند خوب بودنشان را پنهان کنند همچنان که بعضی ها نمی توانند بد بودنشان را پنهان کنندغمگین
گویی چشمها حرف می زند
 وقتی کسی نگاهت می کند تا ته ته فکرش را می توانی بخوانی
وقتی از تو می پرسند می توانی تا انتها به نیتشان پی ببری و پاسخ ... و چه سخت است موقعی که نمی توانی یا مبهوت می مانی که چگونه بگویی که نه به آنها بر بخورد نه به خودت که البته آنقدر به تو بر می خورد که ویران می شوی
واقعا گاهی دلم از آدمها می گیرد
راستی خبر خوب اینکه ...آرام
بماند ...آرام
خدا را بابت این قضیه ( خبر خوب ) هزاران بار شکر می گویممحبت
خدا به تو که می نگرم می گویم الحمدلله
و به خودم که می نگرم می گویم استغفرالله
چه نیکو خدایی دارم ...بوس
خدایا عاشششششقققققتم و همه شعرهای ناب عاشقانه رو از قلبم به تو تقدیم می کنمبغل



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 7 مهر 1395 | نویسنده : مادر
بازدید : 139 مرتبه

دختر عزیزم

دیشب که به دفتر مشقت نگاه کردم یه لحظه رفتم یه زمان مبهم ، به یه تصویر تار که از ذهنم مونده تصویری که آنچنان رنگی هم نیست مثل تلویزیون های گذشته

کلاس اولم رو میگم روز اولی که به مدرسه رفتم و بعد از اینکه خانم رجایی که روحش غرق در رحمت پروردگار باشه اسمم رو خوند  منم گفتم غایب خجالت و معلم لبخندی زد و گفت عزیزم وقتی هستی باید بگی حاضر

بعد تمرین یک یک بهمون داد و من تند تند نوشتم بعد زیرش معلم یه چیز نوشت من نمی تونستم بخونمش و خجالت می کشیدم بپرسم تعطیل که شدیم تا خونه رو دویدم و بعد از باباپرسیدم چی نوشته بابام گفت نوشته بیست هزار آفرین و من این اولین خاطره خوب و این معلم خوب تا ابد در ذهنم حک شد محبت

عزیزم امیدوارم تو هم سرشار از این خاطرات خوب برای بچه هات باشی محبت

در ضمن این پست رو تقدیم می کنم به معلمان خوب شهرمون و به خصوص معلمان کلاس اولی که دیروز در راه مدرسه در جاده روستایی بر اثر تصادف مینی بوس حاملشان با یک ماشین سنگین جان عزیز خود را فدا کردند دلشکسته

ای خالقان نور و درخشانی هزاران بار سپاس



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | نویسنده : مادر
بازدید : 223 مرتبه

عزیزترینم

امسال همزمان شدن تولدت و ورود به مدرسه و یه دنیای جدید پر از علم و اکتشاف و یادگیری چیزهای جدید رو بهت تبریک میگم و خوشحالم که میخواهی خوندن کتاب رو یاد بگیری و ازش هزاران بار لذت ببری که به نظر من لذت بخش ترین چیز زندگیه امیدوارم بهترین روزها برات رقم بخوره و همچنین هر روزت زیباتر و خوشبختر از روز قبلت باشه و در صحت و  سلامتی روزگاری رو به خوشی همگام با تفکر درست و عمل درست تر بگذرانی . بغل

امیدوارم قلبت برای کشورت و برای مردمانت پر شور و حرارت سرشار از عشق وطن بتپد و بزرگترین دغدغه زندگیت پیشرفت و جلو بردن مردم کشورت چه از لحاظ اخلاقی چه علمی و هزاران چه دیگر ... باشه و همچنین شادی دیگری رو شادی خودت و غمش رو غم خودت بدونی همه مردم دنیا رو دوست داشته باشی و از غرور و تکبر و دروغ دور باشی

هزاران امید برات دارم بوس

بهترین آرزوها رو برات دارم ای فرشته کوچک که نه بزرگ قلبم محبت



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد
درباره وبلاگ

بهترینم خدای مهربان تو هدیه آسمانی را در تاریخ 1389/06/30 به من و بابا داد و با اومدنت زندگی ما معنای جدیدی پیدا کرد من هم به شکرانه این نعمت عظیم ثبت لحظه به لحظه خاطراتمونو به تو عزیزترین هدیه می دهم -------------- آمیتیس در زبان پارسی باستان به معنی گل سرخ است. آمیتیس، دختر هووخشتره شاه ماد بود. هووخشتره برای استوارسازی اتحاد خود با نَبوپَلَّسَر شاه بابـل دختر خود آمیتیس را به همسری پسر نبوپلسر یعنی بخت‌النصر دوم در آورد. آمیتیس از زندگی در جلگه میان‌رودان دلگیر شد و برای کوه‌های بلند میهنش دلتنگی بسیار کرد. از این رو بُخت‌النصر دوم به عنوان هدیه برای همسرش دستور ساختن باغ‌های معلق بابل را داد تا بلندای دیوارهای آن برای آمیتیس حکم کوهساران را داشته باشد. لازم به ذکر است که آمیتیس نام یک سنگ نیمه جواهر از خانواده کوارتز است که بسیار زیبا و به رنگ بنفش می باشد. بخشی از زبان‌شناسان آمیتیس را تلفظ یونانی از نام پارسی باستانِ اومَتی می‌دانند. اومتی برابر پارسی واژهٔ اوستایی هومئیتی (humaiti) و به معنی «دارندهٔ اندیشهٔ نیک» است. در ضمن آمیتیس به معنای مومن می باشد .

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 164 نفر
بازديدهاي ديروز : 95 نفر
بازدید هفته قبل : 317 نفر
كل بازديدها : 382260 نفر
امکانات جانبی