ای شکم خیـــره! به نانی بســاز -----تا نکنـــی پشـت به خدمـت دو تــا
دو برادریکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقّت کار کردن برهی. گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی . که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن. به دست آهن تفتــــه کردن خمیر به از دست بر سینه اش پیش امیــر عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم سیف و چه ...
نویسنده :
مادر
23:57


